تبليغاتX
دكتر پير
شايد امشب را هرگز فراموش نكنم. امشب براي من شبي پر از تجربه بود پر از احساس و پر از دوست داشتن. مدت زياديست كه احساس ميكنم به اين دنياي مجازي تعلق دارم اما تا اين شب معني اين دنيا را نميدانستم ...

چون شب هاي ديگر البته زودتر سركي كشيدم. از آخرين نظرات تا وبلاگ دوستان....

ژاله از كشتار بيرحمانه حيوانات اهلي گفته بود و احساسات پاكش اولين بار بود چشمان مرا به چيزهائي كه هرگز نميديدم باز كرد.

اشكان عزيز با طرح مسئله اي مرا به فكر فرو برد و فرق بين تحمل با اجبار و تحمل با پذيرش را به من آموخت.

دكتر لطفي عزيز خبري را داده بودند كه از ايراني بودنم شرمسار شدم !!!

بانو جمله اي از زرتشت نوشته بود و ياد گرفتم براي مبارزه با تاريكي بجاي شمشير كشيدن چراغي بيافروزم

محبوبه عزيز با جملات زيبائي از شريعتي مرا به دوراني برد كه هم تلخ بود و هم شيرين ...

و در انتها ، دوست عزيزم  پژمان بود كه اشك مرا جاري ساخت. با يادي از من ناچيز و شعري از شاملو ...

 

احساس ميكنم اينجا بعد از يكسال ، تازه يافتم و دوستانم را دوست دارم. همه شان را. آناني كه در همين چند شب آنچنان احساس گرم دوستي و صميميت را در پس اين موجود بيجان در من زنده كرده اند كه ديگر احساس غربتي در اين ديار ندارم.

دوستتان دارم

+ نوشته شده در  شنبه 1387/11/05ساعت 22:12  توسط دكتر پير  | 

در بيمارستان ناچار به تحمل صداي راديو هستيم و در هفته هاي اخير صدها بار صداي شكايت همكاران اعم از فحش و ناسزا ، نفرين و لعنت را شنيديم. نه به خاطر قتل و جنايات رژيم اسرائيل بلكه به خاطر بزرگنمائي هاي اين جمهوري و گزارش لحظه به لحظه آمار كشته شدگان و زخمي هاي مردم غزه !

ديروز روزنامه اي كه منشي عزيز روي ميزم گذاشته بودن را طبق معمول نگاهي انداختم. خيلي عادت به روزنامه خواني ندارم اما .........

 !!! كشته شدن سالانه ۴ هزار نفر در تهران به علت آلودگي هوا !!!

 توجهم را جلب كرد و اينكه در توضيحات ناقصش نوشته شده بود ....

روزنه ۸۰۰ گرم جرم انواع آلاينده سهم هر شهروند تهراني است !!!

 براستي كدام فاجعه دردناك تر است ؟؟؟

به طور متوسط در هر ۲ ساعت و نيم يك همشهري تهراني را از دست دادن  يا در يكماه ملتي از فلسطينيان مسلمان را از دست دادن ؟؟؟

ظلم كدام است ؟ بمب فسفري يا رها كردن آلودگي تهران ؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه 1387/11/04ساعت 14:29  توسط دكتر پير  | 

البته اولين بار بود كه به امر وبگردي ميپرداختم. خالي از لطف نبود. با دوستان و البته همكاران جديدي آشنا شدم و تا حدودي لذت بردم. بدون اجازه و هماهنگي در ليست پيوندهاي خود اضافه كردم و عهد نمودم زين پس هر شب به اين دنيا سركي بكشم.

در وبلاگ دوستي خواندم كه قرار است نوروز را به تقويم سازمان ملل اضافه كنند و گويا همه ايرانيان را به يك نظر سنجي دعوت نموده اند.

بنده هم به نوبه خود بنا بر حس ميهن دوستي از عزيزان دعوت ميكنم به لينك زير مراجعه كرده ، راي خود را به ثبت رسانند

http://www.petitiononline.com/Norouz/

 

پي نوشت :‌ ظاهرا بايد نوع نگارش خود را تغيير دهم، بعضي ها خصوصي متلك مياندازند

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/11/03ساعت 22:14  توسط دكتر پير  | 

انسان دهن بين به من ميگويند و لاغير !

باز با دكتر ص صحبت ميكردم و اعتراف ميكنم تحت تاثير حرفهاي ايشون قرار گرفتم و قول دادم به برخي دستور العمل هاشون عمل كنم. روابط اينترنتيمو قوي تر كنم. به وبلاگم برسم و به قول ايشون ترشي نندازم.

امشب كلي برنامه ريزي كرده بودم كه زودتر به خونه بيايم و حسابي وبگردي كنم اما طبق معمول ۱۱ زودتر نرسيدم. شام را نتوانستم بيخيال بشوم. عقربه هاي ساعت ديلينگ دالانگ ساعت را به صدا درآوردند كه متوجه شدم شب از نيمه هم گذشته است.

شايد امشب و شايد هم فرداشب. ميخواهم از صفحه نخست بلاگفا و وبلاگ هاي بروز شده به كوچه پس كوچه هاي اين دنياي بي سر و ته سركي بكشم. دوست ندارم اين دكتر ص بار ديگر بنده را مورد تمسخر قرار دهند.

آدرس وبلاگ را چند روز پيش از بنده گرفت و امروز كلي خنده و متلك بار نمودند. كه اونجا وبلاگه يا متروكه. دفترچه خاطرات است يا بن بست عقايد !

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/11/01ساعت 0:55  توسط دكتر پير  | 

ميكنم اما نه به معني واقعي اش. شايد بيشتر تخصصي باشد. بيشتر سرچ و تحقيقات بيشتر راهي براي يافتن سوال ها و راه حلهاي بهتر. نميدانم اصلن اين كاري كه من ميكنم را ميتوان وبگردي ناميد يا نه ؟

گاهي اوقات سايت گوگل لطف كرده بنده را به وبلاگ ها راهنمائي ميكنند. به خود مي آيم و ميبينم ساعتي را از دست داده ام بدون اينكه به مطلب مورد نظرم نزديك شوم. غرق در نوشته ها ميشوم. آرشيوش را زير و رو ميكنم اما يا آنقدر ذهنم را مشغول ميكند كه فراموش ميكنم حتي نظري در مورد نوشته هايش بگذارم و يا آنقدر احساس غريبي ميكنم كه در جاهاي خالي كه براي درج اطلاعات نظر دهنده هست تنها اسم كوچك خود را مينويسم. حميد ! و ديگر هيچ ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/10/12ساعت 22:38  توسط دكتر پير  | 

حس بدي نسبت به اين فصل ندارم اما زمستان را بيشتر دوست دارم. بر خلاف بقيه احساس ميكنم مظلوم واقع شده. پائيز از يك طرف و بهار از سمت ديگر حقش را خورده اند و جز نفرين آدميزاد چيزي نصيبش نمي شود.

پائيز كه ميشود دلم ميگيرد. نه از آن گرفتن ها كه در شعر ها و ترانه ها ميگويند. گرفتني كه با بهار هم باز نميشود. شايد سال تا سال در من بماند و بيرون نرود. ايكاش سفر هاي تابستان را به پائيز منتقل ميكرديم. تابستان همينگونه كه هست لذتي بسيار در خود دارد. تحمل پائيز سخت است !

+ نوشته شده در  جمعه 1387/09/22ساعت 16:18  توسط دكتر پير  | 

دوستان عزيزان همكاران خوانندگان و بازديد كنندگان عزيز !

پوزش براي چند ماه غيبت !

از آنجائي كه بازديد ها شما بسيار فراوان است و ايميل هاي شما بنده را خجل نموده و بنده هم دلرحمي را از بدو تولد در وجود خود حس نموده ام. اعتراف ميكنم كه دوري شما رو تحمل نكرده و باز به اين سو راهي شدم.

من خوبم اما نبودم. خوب نه ايران نبودم. طبق هر تابستان ما هم بايد مسافرت عيد هنگامه را جواب ميداديم و به بلادي كفر سفر ميكرديم. اما امسال به خاطر برنامه هاي ددي ، سفر با كمي تاخير و البته درزا همراه شد.

سفر يك هفته اي ما نزديك بر 2 ماه طول كشيد. دسترسي ام به اينترنت محدود بود و لپتاپ هنگامه هم فارسي نداشت. چند بار تصميم گرفتم بيايم اما نشد.

به هر حال از اينكه منتظر مانديد پوزش ميطلبم !

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/12ساعت 1:15  توسط دكتر پير  | 

امروز با يكي از همكاران بحث اينجا بود. وبلاگم را نميگويم. دنياي مجازي را گفتم. برخلاف من دكتر ص تبحر زيادي در وبگردي و اينترنت داشتند و سفارشات عجيبي به بنده فرمودند. از مباحث علمي گرفته تا انتخاب همسر و ......

يك لحظه در ذهنم خطور كرد تا آدرس خود را به او داده و دعوت به تشرف نمايم اما وقتي نوبت حرف زدن نصيب بنده شد پشيمان شدم. نتوانستم اعتماد كنم. دوست ندارم اينجا را از دست بدهم. هرچند تنها دفترچه خاطراتي برايم شده اما نميخواهم حريم خصوصي اش را از دست بدهم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/17ساعت 23:17  توسط دكتر پير  | 

از وقتي پايم به اينجا باز شده كمتر سراغ نوشتن ميروم. دلم براي دفترچه خاطراتم تنگ شده. همان دفتر سيمي خاكستري. كجا گذاشتمش. آها اينجاست. آخرين صفحه اش تبريك سال نوست. سال 87. تبريك گفته ام. به كه ؟ به خودم !

اينگونه نميشود. بايد كاري كنم. از اين طرف رانده از آن طرف مانده شده ام. نه خاطراتم را مينويسم و نه انگيزه اي براي آمدن به اينجا دارم. بايد از جائي شروع كنم. از تنهائي متنفرم ! آنهم در اين دنياي غريب !

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/20ساعت 22:58  توسط دكتر پير  | 

در پست هاي قبل نوشته بودم هفته اي يكبار، دو هفته يا سه هفته يكبار الان به آرشيو كه مينگرم متوجه ماهي يكبار حضور خود ميشوم. نميدانم اما هنوز انگيزه اي براي آپديت روزانه اين دنيا را در خود نميبينم.

شايد به خاطر اين است كه از وبلاگينگ فقط نوشتنش را آموختم. اينجا را با دفترچه خاطرات اشتباه گرفتم. شب نوشته هاي با خلوت شبانگاهي يك دكتر !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/11ساعت 23:19  توسط دكتر پير  |